پاورقی داستانی

پاورقی داستانی”آبانسا” ۱- رامک تابنده

آبانسا
بعضی رابطه ها
نه عادتست .. نه عشق است
نه دوست داشتن..
چیزی فراتر از این هاست
وتو خوب می دانی که نه تو برای او می مانی نه او برای تو
…ولی
هردو بی هم نمی توانید …. بمانید
واین
دردناک ترین رابطه دنیاست
سیگاری آتش زدم‌و همین‌طور که پک محکمی بهش می زدم و دودش رو با لذت به هوا می فرستادم‌ به این نوشته اینستاگرامی که هزاران لایک خورده بودخیره شدم و  به خاطراتم پر کشیدم‌. من  “کیوان امین” سی و شش ساله ، دکترای کامپیوتر و معاون موفق یک شرکت بزرگ‌ “برنامه نویسی و مشاوره” بودم. کامل به زبان‌ آلمانی تبحر داشتم‌. خصوصیات خوب اروپایی ها رو یاد گرفته بودم و برای زندگی و داشته هایم شکر گزار بودم‌.
با دخترم که همه  دنیای من بود زندگی می کردم. اسمش رو آبانسا گذاشته بودم و برای موفقیت و تربیتش از هیچ کاری دریغ نمی کردم. دخترم، کودک  نازنینی بود که  فارسی رو شکسته حرف می زد و  با لهجه ی شیرینش بزرگ و کوچک را شیفته خودش می کرد.
امروز از تجربه های زندگی پر فراز و نشیبم پشیمان نبودم. موقعیت شغلی و  مو فقیت در  زندگی ام  برای من ، که به عنوان یک مرفه درد نکشیده  و بی تجربه چهارده سال پیش از وطن بیرون آمده بودم‌و بعد از یک دوره افسردگی و خمودی و پریشانی،  بالاخره عزمم رو جزم‌  و شروع به یادگیری  زبان و درس خواندن  و کار کردن کرده بودم  بودم‌  یک قدم بزرگ‌و یک پیروزی  استثنایی بود.
در شهری که من زندگی می کردم، رنگ پوست و مو و مهارت صحبت کردن ، بسیار مهم  بود. اما من توانسته بودم در این جامعه موفق بشوم و توانایی هایم رو نشان بدهم‌.   مدیر و همکارانم من رو قبول داشتمد. به شدت روی من حساب می کردند و نگاه زیر دست و جهان سومی بهم  نداشتند.
زندگی امروزم خط بطلانی بر  خاطرات بد دوران دانشگاهم و رابطه مسموم و عجیبم با دختری به اسم لیندا  بود که زندگی ام رو به بحران کشیده بود.‌
با لیندا در  دانشکده تکنیک آشنا شدم‌ .او دانشجوی رشته ریاضی بود و   من‌ در رشته کامپیوتر درس می خواندم .  لیندا زیبا بود و در دانشکده جلب توجه می کرد. چشم هایی درشت و تیله ای و موهایی صاف و ابریشمی به عطر و رنگ گندم زار داشت.  قد بلند بود و دماغ سربالای آلمانی و پوستی که به شدت صاف و همیشه پودر زده و برنز شده بود جذابیت خاصی به صورتش داده بود.تقریبا هیچ کس نبود که لیندا رو  در  دانشگاه نشناسه  و عاشق اش نبوده باشه!
از عقل دور نبود، اگر در آن زمان  فکر می کردم‌ که معروفیت لیندا  عادی نیست و در برقراری رابطه با او بیشتر دقت می کردم ، اما من هم‌مثل بقیه  کورکورانه تحت تاثیر اعتماد به نفس کاذب  و صورت بی نقصش  قرار گرفته بودم و نقاط ضعفش رو نمی دیدم .
لیندا هم از هم اون روز اول  به طرفم‌جذب شد و با طنازی دلم را اسیر خودش کرد.  نا گفته نماند که  من هم  در دانشگاه، شاهزاده خوش صورت  و جذاب ایرانی لقب گرفته  بودم  و هواخواهان زیادی داشتم.
مغرور نبودم اما در خانواده ای اصیل، سنتی و چهار چوب دار بزرگ شده بودم که در باورهاشون هنوز روابط زن و مرد شدیدا درگیربایدها و نبایدها بود و همین باعث شده بود که در مقابل جنس مخالف توانایی ابراز احساسات منطقی و متعادل را نداشته باشم و در این مورد بسیار کمرو و ضعیف باشم‌ .

همین ساختار تربیتی ام باعث شده بود که سال ها قبل از مهاجرتم ، شبنم تنها عشق زندگی ام  رو از خودم ناامید کنم .شبنم مثل اسمش دختری ظریف، زیبا  و لطیف  بود. دختر دوست صمیمی مادرم بود و از اولین سال های جوانی علاقه ای بی حد بین ما به وجود آمده بود.
در کنار هم بهترین احساس دنیا رو تجربه کرده بودیم،لحظه ها در جوارشبنم روان می شد و حس دلدادگی در قلب هایمان اوج می گرفت   با هم‌حرف می زدیم و می خندیدیم‌،کتاب و مقاله  می خواندیم ، کوه و پیاده روی می رفتیم و از لحظات ناب خاطره می ساختیم.  دنیا  به کام ما شیرین بود و زندگی به ما لبخند می زد.  در کنار دوستی بی غل و غشی که داشتیم‌، برق عشق و دلدادگی را هم‌ در نگاه پاکش می دیدم، اما شجاعت ابراز عشق به او را نداشتم‌.
شبنم هم‌ مثل من  به خاطر سنت های خانوادگی اش بسیار محافظه کار بود و با وجود عشقی که قلبش  را می سوزاند.  قدمی به طرف من بر نمی داشت. چرا که من پسر بودم و او دختر!  و مطابق آداب تربیتی اش دخترها هیچ وقت پیش قدم رابطه نمی شدند.
ترس و غرور بیش از حد، بالاخره ما رو از هم دور کرد. با کم رنگ شدن رفاقتمون او هم  به یک باره سکوت کرد و خودش رو از این کارزار عاشقانه کنار کشید.  می شنیدم که  هر روز غمگین تر و بی انگیزه تر می شه. اما نمی دونستم‌ که چه عکس العملی باید نسبت به او نشان  بدهم .‌ پس ناچارا  سکوت کردم‌. عاقبت  از سکوت و بی اعتنایی من ، شبنم هم‌ناامید شد و همان سال  با پسر عموی پدرش که  جوان برازنده ای بود ازدواج کرد و من هیچ وقت، نفهمیدم که چرا  بی خداحافظی رفت و چگونه به این سرعت  عاشقانه هامون  رو فراموش کرد.
تازه بعد از رفتن شبنم، درد از دست دادن عشق و خالی شدن قلب رو حس کردم. اما اون دیگه رفته  بود و من از نداشتنش عصبانی بودم. از اون ، از خودم ، از عشق و از هر رابطه عاشقانه ای که باعث فشرده شدن قلب و پریشانی   روحم می شد.
آه و افسوس که  ما انسان ها چقدر زندگی ها مون را برای خاطر سنت های خاک گرفته کدر می کنیم‌ و احساسات پاک  و ارزشمندمون را فدای  نصیب  و قسمت  وباید و نباید های خانوادگی می  کنیم .حال خوب رو از خودمون دریغ می کنیم‌ و بعد حسرت سال هایی رو می خوریم که  با دست خودمون خرابش کردیم.
بعد از  آن تجربه  ناکام  عاشقانه ، به صورت خارق العاده ای کار پذیرش تحصیلی ام در دانشگاهی در آلمان درست شد و من عازم اروپا شدم .

ادامه دارد…