پاورقی داستانی

پاورقی داستانی “در پناه تو”-۲-رامک تابنده

پرستار دوباره گفت: "خانم دکتر من کشیک شب هستم! امروز و فردا! این هم شماره تلفن ام هست ! می تونید هر موقع از شبانه روز که دل نگران همسرتون شُدید برای من بنویسید." با قدر دانی نگاهش کرد و شرمنده شد. فکر کرد که چه طور تا به امروز  این قدر  بی تفاوت از کنار محبت آدم ها رد شده  و ارزش  مهربانی شون رو نفهمیده بود. قلب اش گرم شد و جواب داد: "مرسی شیوا جون .

پرستار دوباره گفت: “خانم دکتر من کشیک شب هستم! امروز و فردا! این هم شماره تلفن ام هست ! می تونید هر موقع از شبانه روز که دل نگران همسرتون شُدید برای من بنویسید.” با قدر دانی نگاهش کرد و شرمنده شد. فکر کرد که چه طور تا به امروز  این قدر  بی تفاوت از کنار محبت آدم ها رد شده  و ارزش  مهربانی شون رو نفهمیده بود. قلب اش گرم شد و جواب داد: “مرسی شیوا جون .” پرستار از این که با اسم‌کوچیک اش صداش می زد ذوق زده شد و گفت: “خواهش می کنم خانم دکتر! یادم‌نمی ره ماه پیش که پدرم درگیر این مرض لعنتی شده بود،شما  چطور با خلوص نیت کمکش کردید.” یادش  نمی آمد! اما در حرفه کاری اش،  همیشه به قسمی  که خورده بود وفادار بود و با جون و دل خدمت  می کرد.دوباره سر تکون داد و لبخند زد . اما این بار با تمام‌ وجودش  خدا رو توی لحظه هاش حس کرد.  دریافت که مهربانی به قلب آدم ها  بر می گرده و  اگر زمانی در زندگی  بار غم رو از  شانه های دردمندی برداشته باشی ،خدا به موقع اش معجزه وار رد رنج رو از خونه ی دلت پاک می کنه. موجی از آرامش تمام وجودش رو فرا گرفت و خدا رو شکر کرد. به  طرز خارق العاده ای ایمان داشت که خدا بهش شانس دوباره ای داده و  مازیار رو براش حفظ می کنه.
آهسته خداحافظی کردو از در بخش خارج شد.به مادرش زنگ زد
-“سلام‌ مادر”
-“سلام‌عزیز دلم ، دخترم،خوبی”

-” چی بگم!  همین الان مازیار رو بستری کردم‌”
مادرش جیغ کوتاهی کشیدو گفت :” وای خاک بر سرم‌،چرا پسرم رو بستری کردی”  ملودی جواب داد: “مادر نترس ، همه چیز خوبه ، مازیار ناخوشه و باید تو بیمارستان بمونه !  زنگ زدم که بگم با این تفاسیر چون‌ که  ممکنه من هم‌ ناقل باشم، نمی تونم فردا برای ناهار پیش شما و پدر بیام  ”
-: “اما مادر،  ما  که همه واکسن زدیم! من  برات غذا پختم‌ ”
-“می دونم مادرم‌! منو ببخش! شرمنده ،اما جون شما برام مهم تر هست. می دونید که من می میرم اگه مویی از سرتون کم بشه. الان هم بد وضعیتیه”
مادر دلتنگ‌ شد! اما می دونست حق با دخترشه گفت:” باشه مادر جان اشکالی نداره ،فقط من رو از خودت بی خبر نگذار و ادامه داد بگو ببینم چیزی تو خونه داری؟”
-” بله مادر نگران نباشید
اگر مواد غذایی هم‌نداشته باشم، زنگ‌می زنم سوپر بغلی برام‌بیارن‌،شما و پدر لطفا از خونه خارج نشید خیلی مراقب باشید.”
گوشی رو گذاشت و با خودش فکر کرد که چه قدر الان قدر خانواده اش رو می دونه ،انگار پرده ای از جلوی چشم‌هاش کنار رفته بود وحقیقت  پازل خلقت رو به رویش  عیان شده بود.
به خونه رسید و از درخت یاس خوشبوی جلو مجتمع دو مشت یاس سفید چید . همون طور که گل های نازک و خوش عطر رو بو می کرد و از بوی
بهشتی شون  مست می شد وارد خونه شد. سریع پنجره ها رو باز و آشپز خونه رو جمع و جور کرد ،ملافه های اتاق مازیار رو توی لباسشویی انداخت و جاش رو با ملافه های تمیز عوض کرد و گل های یاس رو روی آن ها پخش کرد. چقدر جای مازیار خالی بود! قلبش مچاله شد اما سعی کرد خودش رو با کار سرگرم‌ کنه. خونه و اتاق ها رو تمیز و ضد عفونی کرد و سوپ ساده ای برای شام یک نفره اش روی گاز گذاشت.  به درون یخچال خالی خونه نگاهی انداخت و تلفن رو برداشت. خدارو شکر کرد که مازیار شماره سوپر مارکت محبوبشون  رو روی در یخچال چسبونده. کلا تمام تدابیرش برای  زیبایی و برقرار شدن تعادل در زندگی خانوادگی کامل و بی نظیر بود. زنگ زد و برای کل هفته مواد غذایی سفارش داد.‌ از خاطرش گذشت  که  همیشه خرید خانه و جا دادنشون و هم چنین  پختن غذاهای ساده و سالم، معجزه دستان مازیار بود و این چند روز که او مریض بود کسی به خرید و ضبط و ربط امور خانه فکر نکرده بود. یک بار دیگه فضای سینه اش از عطر عشق مازیار پر شد. الان با تمام وجودش درک می کرد که چقدر خالصانه شریک  زندگی اش رو دوست داره و چقدر خونه ی  دنج قلبش بدون وجود اون  خالی و غمگینه…

ادامه دارد