پاورقی داستانی

پاورقی داستانی “سوگل-“۲”-رامک تابنده

این جا مینا احساس کرد که حال دوست عزیز تر از جانش مساعد نیست، پس سریع جواب داد: "می خوای اخر هفته بیام دنبالت بریم یک جایی اطراق کنیم." ...

این جا مینا احساس کرد که حال دوست عزیز تر از جانش مساعد نیست، پس سریع جواب داد: “می خوای اخر هفته بیام دنبالت بریم یک جایی اطراق کنیم.” قند توی دل سوگل آب شد. می دونست که با مینا بهش بد نمی گذره. خیلی وقت بود با هم دوست بودند .ازش انرژی می گرفت و عاشق نگاهش به زندگی بود. مینا زیبا بود و چشم های آروم و مغرور عسلی اش، زیر سقف ابروهای پرپشتش شاهکاری از خلقت رو به تصویر کشیده بود. مو های بلوند شده اش همیشه صاف و مرتب دور شونه هاش ریخته بود و طرح لباس های خاصش از اون یک شخصیت منحصر به فرد ساخته بود. مینا دختری فعال و خلاق بود که قدرت داشت هر کاری رو به انجام برسونه، روح زندگی در رگ هاش جاری و ضعف براش کلمه ای بی معنی بود. و سوگل شکسته اکنون بیش از هر زمان دیگه ای به حمایت اون نیاز داشت.
آخر هفته به سرعت برق و باد رسیده بود و سوگل طبق قرار بی‌صبرانه منتظر مینا بود . هفته ی گذشته هر روز اشک ریخته بود و در دل به خودش به خاطر عشق بی پایه و اساسی که این جور به بهروز وابسته اش کرده بود لعنت می فرستاد و نمی دونست که چطور می تونه رشته ی غم انگیز این عشق رو پاره کنه و به دنیای شادی برگرده.
با صدای دو بوق ممتد به خودش اومد، مینا بود که زیبا و سر حال در ماشین خوشگلش نشسته بود و با لبخند برای سوگل دست تکون می داد. سوگل کوله پشتی سفری اش رو توی صندوق عقب جا داد، اسپری و ماسک های پنج لایه اش رو مرتب کرد و سریع کنار مینا نشست . خدا رو شکر شرایط طوری بود که هر دو می تونستند دیداری تازه کنند و چند روزی رو به گشت و گذار بگذرونن.
مینا بی حرف دست سوگل رو در دستش گرفت و گفت: “چیه رفیق، غم نبینم تو چشم هات، باز همون قصه قدیمی ؟”
سوگل دندونهاش رو روی هم فشار داد و فقط سر تکون داد.
مینا ریر لب گفت: “می دونستم بی لیاقته! ” سوگل فقط بهش نگاه کرد.
مینا گفت: “برای دختر خوشگل و باهوشی مثل تو٫ با اون چشم های عاشقت باید کفش آهنین به پا کرد و تا قله ی قاف رفت. اگه می بینی با یک عروسک دوزاری رفته لیاقتش همون جنس های بنجله! تو چرا خودتو ناراحت می کنی؟”
اشک سوگل از چشمه چشم هاش جاری شد و از روی گونه های خوش رنگش سر خورد روی انگشت های ظریفش.
مینا ناراحت شد. یاد خاطرات تلخ ازدواج ناموفقش افتاد و از ته دل خدا رو شکر کرد که سوگل لااقل قبل از این که پا در دام یک رابطه ی ناموفق بگذاره ماهیت این شیاد خوش آب و رنگ رو شناخته.
سوگل بی هوا گفت:”کاش می تونستم از اون شرکت کذایی بیام بیرون تا هر روز چشمم به ریختشون نیوفته.”
مینا سر تکون داد و گفت: “چی باعث می شه که از اون شرکت کذایی بیرون نیای، چرا می ترسی؟ مگه خودت عرضه ی کار کردن نداری ؟ سوگل سر تکون داد و با لبخند گفت: “چرا معلومه که دارم .فقط یک چرخ خیاطی و یک جای خوشگل و کوچولو برای کار می خوام.: مینا گفت:” کمکت می کنم ، می دونم که بهترین و قشنگترین طرح های دنیا رو می زنی و می دوزی. مطمئنم.” قلب سوگل از نور امید روشن شد ، با قدردانی به چشم های عسلی مینا نگاه کرد و گفت: “راست می گی ؟ کمکم می کنی؟ فکر می کنی موفق می شم؟” مینا جواب داد: “فکر نمی کنم من مطمئنم که می تونی و اولین لباسی رو که دوختی خودم می پوشم و برات تبلیغ می کنم.” 
سوگل از سر شادی قهقهه ای زد و خدارو برای داشتن رفیق شفیقی مثل مینا شکر کرد. از انرژی خوبی که مینا به جانش تزریق کرده بود دوباره بعد از مدت ها در دلش احساس آزادی و استقلال می کرد. گویی که حرف های شیرین مینا بند های وابستگی کورکورانه اش رو از جانش جدا کرده و به او قدرت دوباره داده بود. با شعف گفت :” باشه مینا! من تصمیم خودم رو گرفتم از شرکت بیرون می یام و خودم شروع به کارمی کنم، مطمئنم که از عهده اش بر می یام” و بعد با سرخوشی ادامه داد: “حالا کجا داریم‌می ریم ؟” مینا گفت:” یک جای خوش آب و هوا با یک دریای آبی و کلی سرگرمی و عشق وحال . فکر می کنی کجاست؟”
سوگل جیغی از سر شادی کشید و گفت: “دیوونه نگو بلیط کیش گرفتی.”
مینا چشم‌هاشو چپ کرد و گفت: “آفرین زمرد من” این لقبی بود که مینا به خاطر چشم های سبز سوگل بهش داده بود” هر دو با ذوق خندیدند. مینا گفت بزن بریم که مطمئنم خیلی خوش می گذره. سوگل با رضایت تایید کرد و گفت:”حتما همین طوره، مخصوصا اگر که با نوشیدن یک قهوه داغ در کافی شاپ محبوبمون شروع بشه.”

پایان