پاورقی داستانی

پاورقی داستانی “نیمه ی جان منی” -۲- رامک تابنده

به خاطر او بارها با دختر خاله ام جر و بحث کرده بودم و سرانجام در نهایت استیصال و بیچارگی تصمیم‌گرفته بودم که مکالماتم با او را از شهر آشوب مخفی کنم . به همین خاطر به او نگفتم که در شمال با آرسین قرار گذاشتم ،می دانستم که شهر آشوب حسابی از دستم‌دلخور می شود. از یک طرف دلم‌می خواست دوست پسرم را خارج از کلاس کنکور و درس ببینم و از طرف دیگر تاب دیدن نگرانی شهر آشوب را نداشتم. بالاخره بین کلنجار عقل و دل ، مثل همیشه دلم پیروز شد و تصمیم‌گرفتم قرارم با آرسین را از او مخفی کنم.
از ویلا بیرون آمدم و دکمه تماس،را فشار دادم . دو بوق و صدای خوش آهنگش در گوشی پیچید. -الو … موژان…تویی عزیزم؟
انگار تازه از خواب بیدار شده بود. ضربان قلبم در سرم می کوبید و دست و پایم را گم کرده بودم .
آب دهانم را به سختی قورت دادم و سریع گفتم:”امشب کجا ببینمت ، می تونم وقتی همه خوابند یواشکی از پنجره ویلا بیام بیرون ! ”
صدای خنده اش در گوشی پیچید ، حس عجیبی به من دست داد ، ترس بود یا عشق؟ خودم هم نمی دانستم…
دور میز کوچک آشپزخانه ویلا نشسته بودیم ،مادرم میرزا قاسمی خوشمزه ای پخته بود ، غذای مورد علاقه ام. اما من از استرس زیاد، میلی به خوردن نداشتم . شهر آشوب یا چشمان تنگ شده نگاهم می کرد و حرکاتم را کامل زیر نظر داشت اما هیچ حرفی نمی زد . پدر و مادرم مثل همیشه خودشان را کنار کشیدند و زیاد سوال و جواب نکردند ، شاید چون مطمئن بودند که شهرآشوب درهر موقعیتی همراه و حامی من است .
زنگ ساعت قدیمی ویلا خبر از رسیدن نیمه شب را می داد. با مانتو و شالم‌ زیر لحاف دراز کشیده و گوش به زنگ پیغام آرسین بودم . از گوشه‌ی چشم نگاهی به شهر آشوب انداختم. در خواب ناز بود. ترس همه ی وجوم را فرا گرفت .چقدر به وجود و همراهی اش احتیاج داشتم و بدون او ضعیف و شکننده بودم . تلفنم روشن و خاموش شد. آرسین جلوی در ویلا منتظر بود. با ترس و لرز از کنار شهرآشوب رد شدم‌. تلفن و پاور بانک‌‌ را سریع در کیف کوچکم‌انداختم و از پنجره قدی ویلا بیرون پریدم.
آرسین با نگاهی مشتاق، با لبخند رو به روی ویلا جلو اتومبیل شاسی بلندش ایستاده بود و خارج شدن من را تماشا می کرد. مثل همیشه شیک و جذاب بود اما انگار من دیگر مشتاق این ارتباط پنهانی نبودم . شدیدا نسبت به شهر آشوب و خانواده ام احساس عذاب وجدان می کردم. بین رفتن و ماندن مردد بودم که در کنار راننده را برایم باز کرد و با سر اشاره کرد که سوار شوم . مسخ نگاهش سوار شدم. تا خواستم حرفی بزنم پایش را روی پدال گاز فشار داد و ماشین با صدا از جا کنده شد. روی دکمه ی آخرین تماس تلفنی اش فشار داد و بعد از دو بوق صدای مردانه ای در فضای اتاقک تاریک پیچید. “آرسین! کجا غیبت زد پسر؟ این جا داره خیلی خوش می گذره. من که توپ توپم ، تو کجایی ؟” طرز حرف زدنش عجیب بود چندشم شد. با نگرانی به آرسین نگاه کردم . برایم سر تکان داد و چشمک زد. حالا خطر را با تمام وجودم حس می کردم . اشک در چشمانم حلقه زد ، انگار که نابودی خودم را به چشم می دیدم‌، خدارو شکر که آرسین حال نزار صورتم و لرزش غیر عادی دستانم را در تاریکی نمی دید. بی توجه به من ،به صاحب صدا جواب داد:
“الان می رسیم، دارم خوشگل خانم رو می آرم‌مهمونی!” خدای من … دنبال راهی می گشتم …
از کیف کنار دستم موبایل کوچکم را در آوردم . نمی توانستم تصمیم بگیرم ، ذهنم قفل شده بود. بی اختیار صفحه واتزاپ را باز کردم‌ و برای شهرآشوب نوشتم:” شری تو را به خدا کمکم کن …” . ناامید منتظر جواب شدم ،شهر آشوب در خواب ناز بود ،چه خیال باطلی که منتظر دریافت پیامی از او بودم . با ترس به آرسین نگاه کردم هنوز حواسش با من نبود و در فایل موزیک ها به دنبال آهنگ مورد نظرش می گشت.‌ اعصابم به هم ریخته بود و تمرکز نداشتم. مانند پرنده ای اسیر در قفس به دنبال آزادی بودم. ،دلم شدید برای شهر آشوب و پدر و مادرم تنگ شده بود. داشتم فکر می کردم که اگر ارسین و رفقایش بلایی به سرمن بیاورند چطور می توانم به صورت های معصومشان نگاه کنم که… تلفنم در تاریکی روشن و خاموش شد. با ناباوری به صفحه نمایش نگاه کردم . باور نمی کردم، پیام شهر آشوب بود
– کبوتر ساده ی بدبخت ، فکر نمی کردم انقدر احمق باشی، اگر بلایی به سرت بیاد چه غلطی می خوای بکنی. هان ؟
با تعجب به پیام و صفحه نمایش بالای واتزاپ
“Shahrashoob is typing”
خیره شدم . آرسین پرسید: “چی شده عزیزم نمی خوای با من حرف بزنی؟” دلم‌ به بودن شهر آشوب قرص شد ، الان می توانستم فکر کنم و تصمیم‌بگیرم . دستم را روی دستش گذاشتم و گفتم:”معلومه عزیزم که برات کلی حرف دارم . فقط دیر وقته و بدخواب شدم.” چشم هاش برق افتاد و گفت: ” الان می رسیم و می تونی حسابی بخوابی عشق من، و روی سینه اش دو بار ضربه زد” دوباره چندشم شد. الان دیگر از لحن حرف زدن هایش هم حالم به هم‌می خورد. به صفحه تلفنم یواشکی نگاهی انداختم . شهر آشوب نوشته بود: “با عمو ،یعنی (پدر من ) پشت سرتون هستیم و به پلیس صد و ده هم زنگ زدیم .یک تک زنگ بزن ، وقتی قرار شد که پلیس ها وارد عمل بشوند.” نفسی به راحتی کشیدم و آرام در صندلی جا گرفتم . به ویلا رسیدیم . ارَسین روی دکمه ی ریموت فشار داد و در بزرگ امارت خود به خود باز شد. بعد از گذشتن از آلاچیقی بلند و پر درخت به حیاط اصلی رسیدیم .حیاط با سلیقه ی وصف ناپذیری چراغانی شده و استخر فیروزه ای بزرگ و زیبایی در دل شمشاد های اطراف حیاط باغ خودنمایی می کرداز دور صدای موزیک بلند بود. پیاده که شدیم، توجه جماعتی که دور استخر جمع بودند به ما جلب شد. خاطرم از کمک شهر آشوب جمع بود، پس آرام پیاده شدم . هشت مرد جوان و چهار زن در حیاط دور استخر جمع بودند‌. دقت که کردم زن ها همه یکدست لباس پوشیده و آرایش های عجیبی داشتند. زیاد لازم نبود فکر کنم که آرسین برای چه منظوری با احساسات من بازی کرده است. ارسین دستش را دور کمرم حلقه کرد و گفت: “بریم زیبای من، بریم داخل ویلا..” لبخند زدم . تلفن همراهم در جیبم آماده بود. مخفیانه روی اسم شهرآشوب ضربه زدم‌. جلوی درب ورودی ویلا بودیم که پلیس ها وارد امارت شدند و در چشم بر هم زدنی تمامی ساکنان خانه را دستگیر کردند…
شهر آشوب سیلی محکمی به گوشم نواخت که اشک از چشمانم جاری شد. با عصبانیت در چشمانم نگاه کردو گفت: “هیچ وقت ،هیچ وقت دیگه به من دروغ نمی گی شیر فهم شد؟” اشکم جاری شد، این سیلی حق ام بود… برایش به علامت تایید سر تکان دادم و سپس در آغوش پر مهر پدر جای گرفتم . بر خلاف شهر آشوب سرزنشم‌نکرد. اما چشمان خاکستری اش برق افتاده بود و زیر لب دعا می کرد.‌ نفس عمیقی کشیدم و خدا را به خاطر تمام مهربانی هایش شکر کردم .
شهرآشوب با بی حوصلگی دو بار رو بوق کوبید و گفت:” د بجنب دیگه ، چقدر معطل می کنی؟ میخوای همین روزاول از دانشگاه بیرونمون کنن؟ ” در ماشین را باز کردم و به صورت نگرانش لبخند زدم. چشمکی به چشمانم حواله داد و با سر اشاره کرد که سوار شوم .
روز اول دانشگاه … دنیا دوباره زیبا شده بود…

پایان .
رامک تابنده
تیر ماه ۱۴۰۱

 

.