پاورقی داستانی

پاورقی داستانی “کنارم بمان”-۳-رامک تابنده

سال ها پیش خودش هم در موقعیت سرمه قرار گرفته بود و عزت نفسش رو از دست داده بود. اما با کمک مشاور و تصمیم درونی خودش از جا بلند شده بود و زندگی اش رو بهتر از قبل از نو ساخته بود. می دونست که سرمه هم می تونه ، پس آروم‌ شروع به حرف زدن‌کرد.به سرمه گفت...

سال ها پیش خودش هم در موقعیت سرمه قرار گرفته بود و عزت نفسش رو از دست داده بود. اما با کمک مشاور و تصمیم درونی خودش از جا بلند شده بود و زندگی اش رو بهتر از قبل از نو ساخته بود. می دونست که سرمه هم می تونه ، پس آروم‌ شروع به حرف زدن‌کرد.به سرمه گفت: “وضع خودت و خونه ات رو دیدم ، باید به خودت بیای می خوام‌که با من همکاری کنی و بری برای مشاوره! می تونم‌ روان کاو خودم رو بهت معرفی کنم . این که حرف بی جای یک پسر بی معنی و از خود راضی تو رو این قدر در هم‌شکسته و از زندگی سیرت کرده این معنی رو می ده که تو در دوران‌کودکیت یک مساله حل نشده داری .که باید در باره اش حرف بزنی و عزت نفست رو به دست بیاری . این که عاشق کسی می شی که عاشقت نیست نشون می ده که تو لازم‌داری به یک نفر چنگ بندازی و وابسته ای . این حالتت رو باید از بین ببری ، چون که عشق حسی نیست که آدم رو ویران کنه. می دونم که سیامک با قلبت  بازی کرده ، اما این رو هم‌در نظر داشته باش که قولی بهت نداده تو رویا پردازی کردی و عشق رو با وابستگی اشتباه گرفتی. عشق باید بهت قدرت بده ،قدرت بال و پر گرفتن ،قدرت زیبا زیستن ، قدرت قشنگ دیدن دنیا. اگر این حس رو نداری اون حسی که تو دلت بوده عشق نبوده و وابستگی بوده ،وابستگی هم مخربه، مثل اعتیاده و برای رها شدن از شرش باید زخم های کهنه ات رو پیدا کنی و روشون کار کنی.”  سرمه اما شونه بالا انداخت و لب ورچید و گفت: “من چیزیم نیست ، خوب می شم ، من دیوونه نیستم‌و احتیاج به روانکاوی هم  ندارم.” ماریا عصبانی شد و گفت:”چرا مثل بی سوادها حرف می زنی؟ اگر نمی شناختمت به عقلت شک می کردم. مگه وقتی دندونت  یا  سرت درد می کنه نمی ری براشون دکتر ؟ چه طور فکر می کنی وقتی احساست درد می کنه نباید بری دکتر؟.” دوباره اشک از  چشم های سبز سرمه سرریز شد و گفت:” من دیوونه نیستم، فقط می دونم این قدر چاقم که توجه هیچ کس رو جلب نمی کنم . من خوب نیستم به اندازه کافی.” ماری لبخندی زد که باعث تعجب سرمه شد. نمی فهمید ماری چرا به درد اون لبخند می زنه. ماری اما با این حرف سرمه تا ته ماجرا رو خونده بود. بهش گفت : “کی تو دوران‌کودکی ات  بهت می گفته که به خاطر فرم هیکلت،  کسی بهت توجه نمی کنه؟‌ کی  این حرف رو تو کله ی پوکت فرو کرده و باعث شده این قدر خودت رو زیر فشار بگذاری  که تا به امروز هم خودت و قیافه و هیکل قشنگت  رو دوست نداشته باشی؟‌ سرمه، تو یک دختر بسیار زیبایی!  نه فقط من، که  تمام‌اون هایی که تو مدرسه کار می کنند این موضوع رو تایید می کند، تو خارق العاده ای.”  سرمه از این تعریف قلبش گرم شد ،انگار یخ احساسش شکست ، بی اختیار گفت: “مادرم!”  سریع حرفش رو تصحیح کرد و ادامه داد:” اون موقع ها که بچه تر بودم‌مادرم‌خودش لباس هام رو می دوخت ، مادرم طراح و خیاط ماهریه و تمام‌مدتی که با پدرم‌این جا ساکن بودند هم‌ برای یک  بوتیک معتبر کار می کرد و کارهاش حسابی پر طرفدار بودند .به هر حال  اون زمان که بچه تر بودم‌، وقتی برام طرح می زد و لباس های قشنگ من رو می دوخت  و روی تنم پرو می کرد با دقت نگاهم می کرد و می گفت: ” هوم ، راضی ام‌، خیلی خوب شده، اما اگه یک کم جمع و جور تر بودی هنوز بهتر روی تنت می نشست. تدی بر  ( خرسک تدی )‌قشنگم.”

چشم های سرمه از یادآوری این خاطره گرد شد. مادرش رو از تمام‌دنیا بیشتر دوست می داشت. هیچ وقت به مخیله اش خطور نکرده بود که این طعنه مادرانه این چنین انقلابی رو در روانش ایجاد کنه و این قدر اعتماد به نفسش رو پایین بیاره.  اما سرمه باهوش بود. سریع اتفاقات رو در مغزش موشکافی کرد و به هم‌ربط داد و فهمید که چرا این قدر به سیامک وابسته شده ، چون سیامک هم‌ مثل مادرش  نگاهی مهربان‌ و عاشق اما کمی منتقدانه نسبت  بهش داشت. همون حسی که مادرش در کودکی بهش داده بود و سرمه  ناخودآگاه در این مدت  به این اخلاق او  وابسته شده بود و نیازمند به  تایید رفتار و کارهاش توسط  سیامک  بود و این حالتش  رو با عشق اشتباه  گرفته بود .خصوصا که سیا مک هم
نا خود آگاه  از کلمه “تدی بر” برای توصیف سرمه استفاده کرده بود و دقیقا نقطه ضعف احساسش رو هدف گرفته بود.
ماری سر تکون داد و گفت :” من که روانکاو نیستم ، اما حالا فهمیدی آدم چرا باید برای درد احساسش هم دکتر بره ، چون گاهی با حرف زدن ،خودت مشکل خودت رو می فهمی و در صدد درمان خودت بر می آیی”

#رامک تابنده

 سرمه به یک باره احساس آرامش کرد. هنوز از حس بدی که در قلبش به وجود اومده بود  ناراحت بود. اما الان دیگه خودش رو زشت و نفرت انگیز نمی دید. انگار که جواب سوالات ناجوابش رو گرفته بود. دوباره اشک از چشم هاش جاری شد.اما این بار اشک غم‌نبود، اشک رهایی بود ،سرمه می دونست که می تونه  نگاه قشنگ تری به خودش داشته باشه و طناب نامرئی کم دیدن خودش رو از دست و پاش باز کنه.از جا بلند شد و ماری رو در آغوش گرفت  و  ماری هم خواهرانه بغلش کرد و گفت : “چه موقع می یای سر کار؟ من بهت احتیاج دارم‌.” سرمه جواب داد: “ماری می شه دو هفته دیگه به من مرخصی بدی ، باید یک سر به خونه بزنم و مادر و پدرم رو ببینم . باید با مادرم حرف بزنم . و بعد ..” مکثی کرد و ادامه داد : ” فکر نکنم هنوز توانایی ی دیدن سیامک رو داشته باشم‌” ماری جواب داد: “نگران اون نباش ، اون  همان روزی که تو رو رنجونده بود پیش من اومد و ورقه استعفاش رو تحویل داد. هفته دیگه پایان کارشه و دیگه تو مدرسه ما کار نمی کنه.” دل سرمه مچاله شد اما سریع خودش رو جمع کرد و سرش رو تکون داد.

ماری که رفت، سرمه چمدان قدیمی مادرش  رو از زیر تخت بیرون کشید . ساعت زنجیر دار یادگاری که پدر قبل از رفتن بهش داده بود را درآورد و اون رو برق انداخت ، ساعت رو باز کرد و به  عکسی قدیمی از پدر و مادرش که در قاب ساعت بود خیره شد. عجیب دلش برای هردو تنگ شده بود.‌ هم اون موقع صدای زنگ پیام‌گیر تلفنش بلند شد ، مادرش عکسی از یکی از رستوران های سنتی  مورد علاقه ی سرمه رو
فرستاده بود که در اون دختر جوانی با لباس قاجاری کنار حوض کاشی رستوران ایستاده بود. زیر عکس پیامی از مادرش بود که  در آن آرزو کرده بود به زودی صورت ماه دخترش رو ببینه و با هم در این رستوران غذا بخورند. سرمه معطل نکرد. همون موقع  آنلاین بلیطش رو به مقصد تهران رزرو کرد و برای مادرش پیام‌فرستاد که به زودی بهشون سری می زنه.

ماریا توی دفتر نشسته بود و طبق معمول مشغول رسیدگی به یک پرونده مهم‌بود که سیامک از در وارد شد. دست یک پسر بچه پنج ساله بانمک توی دستش بود و معلوم‌بود که خیلی پسرک رو دوست داره. ماری به هردو سلام کرد و از پشت میزش بلند شد . به طرفشون رفت  و روی  دو زانوش نشست تا هم قد با او بشود . دستش رو به طرف پسر کوچولو دراز کرد و گفت ” ماریا هستم‌، خیلی خوشبختم‌، اسم تو چیه و از کجا اومدی؟ ” پسرک با اعتماد به نفس بالایی جواب داد: “اسم من رافائل  هست و با پدرم‌اومدم” به سیامک اشاره کرد. دهان ماری از تعجب باز مانده بود ، سرش رو بلند کرد و به سیامک خیره شد. سیامک سر تکان داد و رو به رافائل گفت: “پسرم‌دوست داری نقاشی کنی ؟” رافائل با خوشحالی جواب مثبت داد و به طرف میز کوچکی که سه کنج اتاق  دفتر مدرسه بود رفت.
سیامک به ماریا گفت:” هر چی به سرمه زنگ می زنم جواب نمی ده. شما  لطفا بهش بگید که من  از رفتاری  که با او کردم‌متاسفم.” سرش رو پایین انداخت و گفت: “حقیقت ماجرا  این هست که من سالها پیش  ازدواج کرده بودم اما جدا شدم و الان هم درگیر پروسه طلاقم هستم . مصاحبت  با سرمه خیلی  حال روحی من رو خوب  می کرد. بعد از سال ها دوباره  شکوفه های زیبای عشق در قلبم‌جوانه زده بود. اما مطمئن‌بودم که خانواده سرمه رضایت نمی دن که اون با یک مرد بچه دار وارد رابطه بشه. برای همین  وقتی سرمه به من ابراز عشق کرد چون خیلی  خوب می شناختمش و با شخصیتش آشنا بودم ، سعی کردم‌با هدف گرفتن  نقطه ضعفش از این احساس  دلسردش کنم  تا عشق من رو از سر به در کنه. اما الان پشیمونم.” برق عشق و درماندگی  توی چشم های عسلی اش پدیدار شد.
ماریا سر تکون داد و گفت:” اشتباه کردی !خیلی هم‌اشتباه کردی!حیفه که عشق های ناب با این باورهای بیخودی از ارزش بیوفتن. سرمه ایرانه ، نمی دونم  بخواد باز هم  تو رو ببینه یا نه! اگر چه که می دونم خیلی دوستت داره. اما اگر دوباره با هم‌رو به رو شدید ، خودت حقیقت رو بهش بگو و بگذار که خودش درباره قلب و احساسش  تصمیم‌بگیره”
سیامک ، رافائل رو که به سمتش اومده بود در آغوش گرفت و با قدر دانی به ماری نگاه کرد و به علامت تایید سر تکان داد.

پایان …