پاورقی داستانی دنباله دار

پاورقی “ماندانا”-رامک تابنده

امروز هم  با یکی از اون جر و بحث ها و بگو مگوهای همیشگی با شراره شروع شد.  شراره  مادرم بود اما از همون روزهای کودکی تاکید کرده بود که مامان صداش نکنم. می گفت که  از لفظ مامان خوشش نمی یاد و احساس پیری می کنه. من هم به خواسته اش عمل کردم و از همون سال های کودکی  دیگه مادر صداش نزدم. امروز شراره دوباره به  خاطر خرید رنگ و وسائل نقاشی ام بهم گیر داد و من رو متهم به ولخرجی کرد.
تازگی ها کارش زیاد و اعصاب اش ضعیف شده بود. احساس می کردم که داره مشکلاتش رو  روی سر من خالی می کنه و این برای دختر جوانی مثل من که بیش از هر چیز در زندگی اش  نیازمند عشق و شادی بود غیر قابل تحمل شده بود. سرش  داد زدم: “وای  شراره بس کن! دیگه داری زیاده روی می کنی ها!   می دونی که نقاشی کردن علاقه من هست ! چرا اوقاتم رو تلخ می کنی؟‌” چشم چرخوند و با دست های لرزونش سیگارش رو روشن کرد. عصبی جواب داد:  “می خوام که نقاشی نکنی! آخه من چه گناهی کردم که این قدر باید پول وسیله بدم‌ ؟ به جاش برو یک کاری بکن که کمک خرج من باشی! دیگه وقت ولگردی ات گذشته! ”   ولگردی؟ این دیگه چی وصله ای بود که داشت به من می چسبوند ؟ عادت داشت با حرف های تند و بیخودی اش  شخصیت آدم رو نشونه بگیره. کلا آدمی بود که فقط خودش رو می دید و جز زور و تحمیل عقیده اش راه دیگه ای برای ارتباط بلد نبود. به همین خاطر هم نتونسته بود تو تمام‌این سال ها یار و دوست صمیمی برای خودش پیدا کنه و جز دوست های من که تعدادشون هم محدود بود  رفیق و آشنای دیگه ای  به خونمون رفت و امد نداشت. از وقتی خودم رو شناخته بودم با شراره تنها زندگی

می کردم و با هیچ کدوم از اعضای خانواده رفت و امد نداشتم‌!  پدرم رو  اصلا ندیده بودم‌  و شراره هم انگار تمایلی نداشت درباره خاطرات جوانی اش با من صحبت کنه و آدرسی از پدرم  رو به من  بده. یک لحظه از زندگی سوت و کوری  که  برامون ساخته بود قلبم یخ کرد. دلم‌نمی خواست راه و روش اون رو تو زندگی پیش بگیرم. دنیای  خاکستری شراره برای من تنگ بود .خصوصا
که با  هنر و هنرمند هم سر جنگ داشت و من  نمی تونستم در ک کنم  که راز  نفرتش چیه و چرا این چنین‌ عکس العمل های غیر منطقی از خودش نشون می ده. در کل حالت هاش عادی بود و یواش یواش فکر می کردم که باید برای این همه انرژی تیره ای که تو وجودش انباشته کرده یک کاری بکنه وگرنه سلامتی اش به خطر می افته.
همین جور  که در افکارم غرق بودم برگشتم سر  تابلو نقاشی ام . دانشجوی هنر یکی از دانشگاه های معتبر در ترکیه بودم و تمام تمرکزم روی تابلوی جدیدم به نام “دریای عشق” بود که یک قسمت بزرگ از معدل پایانی دانشگاهم رو در بر می گرفت. تابلو برام بسیار مهم بود و دلم‌می خواست که کار عالی و بی نظیری بشه. همون جور که غرق در رنگ آمیزی  بودم به توهین های شراره فکر کردم و دلم‌آشوب شد. تصمیم‌گرفتم که زندگی ام رو ازش جدا کنم و نگذارم که اخلاق های منفی اش روی زندگی من اثر بد بگذاره. با همین فکر بعد از رنگ‌آمیزی بخش کوچکی از تابلوم،  تلفنم رو برداشتم و به شماره آتلیه ای که از تابلو های  صفحه  فیس بوکم‌ خوشش اومده بود و پیشنهاد مالی  خوبی برای خرید کارهام داده بود زنگ زدم‌.  صدای مردی که خودش را صاحب آتلیه معرفی کرد جوان به نظر می رسید. مودب بود و از هنر سر رشته داشت .  خودم رو معرفی کردم و با او برای  ساعت سه بعد از ظهر روز بعد  قرار گذاشتم‌. از اتاق بیرون اومدم تا به شراره بگم که کار پیدا کردم،   اما اون  طبق معمول با من قهر کرده بود. من هم سکوت کردم و بی خیال حرف زدن باهاش شدم‌. روز بعد  سر ساعت سه بعد از ظهر  سر قرار حاضر شدم . جوان خوش پوشی که خودش رو کنان “kenan ” معرفی کرد، منتظرم‌بود. کت و شلوار خوش دوخت  و پیراهن سفید آهار زده اش با سلیقه انتخاب شده بود و موی سر و ریش اش با حساسیت آرایش و اصلاح شده بود.محو جذابیتش شده بودم و یک لحظه از این که همیشه با سرو وضع ژولیده و موهای شانه نزده این ور و اون ور می رفتم از خودم‌خجالت کشیدم . کنان با دیدن من لبخند زد و گفت: “ماندانا خانم؟ ” به زبان ترکی مهارت کامل  داشتم. با خوش رویی جواب دادم و احوالپرسی کردم. شگفت زده شده بود که چطور  ترکی رو به این  سلیسی  صحبت می کنم و گفت که از اسم و فامیلم “ماندانا نکونام” حدس زده که باید ایرانی باشم‌. خندیدم و توضیح دادم که حدسش درسته! اما من  از دوسالگی اینجا بزرگ شده ام و به زبان ترکی بیش از فارسی تسلط دارم.  کنان هم تعریف کرد که در دانشکده اقتصاد درس خونده و چون پدرش هم‌ نقاش ماهری هست  بعد از اتمام دانشگاه،   مدیریت آتلیه پدرش رو  بر عهده گرفته. برام توضیح داد که پدرش اقای بهرام بصیری ایرانی و مادرش ترک زبانِ است .  چه تصادف جالبی که کنان دورگه ترک و ایرانی بود. برام‌چند جمله به فارسی گفت و دیدم که فارسی رو با لهجه ترکی ی قشنگی صحبت می کنه. قدم زنان به طرف آتلیه اش رفتیم و درباره هنر حرف زدیم‌. آن‌قدر باهاش احساس راحتی می کردم که فکر می کردم

سال هاست می شناسمش. چون خیلی از شراره دل‌تنگ و دلخور بودم  بی هوا براش درددل کردم و گفتم احساس صمیمیتی با این زن ندارم و رفتارهاش رو عجیب می دونم  اما جز اون هم آشنای دیگه ای تو این شهر شلوغ ندارم‌ و بعضی اوقات حسابی احساس تنهایی می کنم. حس کردم‌که کمی جا خورد اما با خوش رویی گفت که این مسائل حل شدنی هستند  و بهتره الان حال خوبم  رو با این نگرانی ها  خراب نکنم. همون روز قرارداد خرید تابلو هام  رو امضا کردیم و به این ترتیب  من با کمک کنان موفق شدم‌تابلو هام رو به قیمت خوبی بفروشم و کمک خرج شراره بشم. لااقل الان می تونستم وسائل نقاشی ام رو با مزد زحمت خودم بخرم.  اما شراره هنوز ناراضی بود!
ادامه دارد …