لیلا طیبی / کتابِ "دختر بودا" داستان‌های کوتاهی به قلم آقای "شیون شرق" چاپ و منتشر شد.

دختر بودا، رخ عیان کرد

کتابِ “دختر بودا” داستان‌های کوتاهی به قلم آقای “شیون شرق” چاپ و منتشر شد. به گزارش رسانه ایرانیان اروپا از سبزمنش، کتاب «دختر بودا» در برگیرنده‌ی ۱۷ داستان کوتاه است‌، که به‌ تازگی از سوی انتشارات امیری، در ۱۵٠ برگه، ۱٠٠٠ جلد، در کابل، چاپ شده است. ویراستاری این کتاب را “منیر احمد بارش”، عضو […]

کتابِ “دختر بودا” داستان‌های کوتاهی به قلم آقای “شیون شرق” چاپ و منتشر شد.

به گزارش رسانه ایرانیان اروپا از سبزمنش، کتاب «دختر بودا» در برگیرنده‌ی ۱۷ داستان کوتاه است‌، که به‌ تازگی از سوی انتشارات امیری، در ۱۵٠ برگه، ۱٠٠٠ جلد، در کابل، چاپ شده است.
ویراستاری این کتاب را “منیر احمد بارش”، عضو اجرایی بنیاد جهانی سبزمنش و شاعر شناخته‌ شده‌ی افغانستان، انجام داده است.

بخشی از متن کتاب:
«سلام احمد، ای هستی‌ای من؛ ای‌که از من بودی و چه‌ زود از من ربودنت. هی می‌فهمی کنار دیوار یخ‌زده نشسته‌ام به‌تو فکر می‌کنم؛ به آینده‌ات، به‌شادی‌ات و به‌ دل مهربانت که شکستند. به این ‌فکر می‌کنم چه‌طور آسان و روان مرا از تو گرفتند؛ از کنارت دورم کردند و نگذاشتند برای چند روزی هم‌ شده به‌چشمانت سیر نگاه‌ کنم تا لذت زندگی را بچشم. این آدم‌های بخیل گورم را کندند و ناچار از عشقم دورم ساختند. در قریه، برای همه گفتند رفته‌ام درس بخوانم تا برای خودم کسی شوم. نه؛ این یک بهانه بود. آن‌ها مرا از تو گرفتند؛ از تو دور ساختند؛ اصلاً نخواستند لحظه‌ای ببینمت تا با دیدنت فارغ از رنج دنیا شوم. برایم گفتند برو کابل درس ‌بخوان؛ ولی ناجوان مردم نگفتند عشقت چه می‌شود؛ گم‌ شده‌ات در قریه تنها می‌ماند؛ درک نکردند یک عاشق آن‌قدر قوی نیست ‌که بی‌یار بتواند زندگی کند. فقط گفتند برو، زود برو و درس‌بخوان.
تُف به این‌ دوری.
می‌فهمی چه‌قدر دلم می‌خواست از لبانت ‌که دو خال خدایی زیر و بالا دارند گاز بگیرم. دلم می‌شد در آغوشت پرسه بزنم و برایت لالایی بخوانم. احمد می‌فهمی؟ می‌فهمی من خوب خواندن بلدم. دیوانه خواندن گفتم به‌یاد رومان‌ها نروی، تو بنده‌ی رومان‌ استی. آها؛ به‌یاد شعرهای فروغ نروی می‌کشمت!. یک چیز بگویم؛ من عاشق فروغ بودم؛ پسان‌ها وقتی تو فروغ فروغ می‌گفتی ازش منتفر شدم و از شعرش گرفته تا خودش بدم شد. آخه دیوانه؛ تومال من بودی، نه از فروغ. باید نرگس نرگس می‌خواندی!. ببخشی حاشیه ‌رفتم میایم روی اصل گپ. می‌فهمی احمد؛ مرا کابل بردن تا چشمان دلربای تو را نبینم. تا دزدکی از لبان نازکت بوس نگیرم. یادت است نزدیک دیوار مکتب‌مان به‌رویت بوسه زدم گریختی! عجب بچه‌ی ترسو بودی… ترسو… ترسو. ببخشی دوباره کنار رفتم… هی احمد دیگر من رفتم، دیگر نمی‌توانم برایت بنویسم، نمی‌توانم ببینمت، من مرده‌ام و توهم بعد از این مرده حسابم کن.
احمد جان، جدی می‌گم دیگر کسی نمی‌گذارد ترا ببینم تا یک لحظه‌ هم که شده به‌چشمانت خیره شوم و یک‌کوه کیف کنم. پس بی‌خیالم‌شو.
احمد، فکر کن نرگس نبوده؛ یا بوده مرده است. دیگر من می‌روم. می‌روم. توهم مواظب خودت باش. دیگر از من وتو خدا حافظ.
خداحافظ محبوبم!
خدا حافظ احمد جان.»

✍ لیلا طیبی