نوشته های استاد فیض شریفی

یادداشت های یک نویسنده_با استاد فیض شریفی

امروز هم گذشت به هر حیله ای که بود .یک هفته مشغول رتق و فتق امور پزشکی ام بودم .باید می رفتم عکس و اسکن می گرفتم .شب اش چیزی نخوردم

استاد و شاگردانش

امروز هم گذشت به هر حیله ای که بود .یک هفته مشغول رتق و فتق امور پزشکی ام بودم .باید می رفتم عکس و اسکن می گرفتم .شب اش چیزی نخوردم”

صبح تماس گرفتند صبح تشريف نیاورید، ساعت یک ظهر در خدمتیم . صبحانه هم میل نکردیم ، دو بطری آب دادند که بخور تا شفاف شی، خوردیم ، پس از یک ساعتی هی به توالت رفتیم و بعد آمپولی تزریقی و بعد گفتند یک ساعت دیگر دراز بکشید ، کشیدیم ، دوباره‌ چهل و پنج دقیقه رفتیم زیر دستگاه ، هوا مطبوع بود و بالای اتاق شیشه ای درختی سبز یله شده بود ، آسمان از لای برگ ها پیدا بود .
دوباره مرا گفتندی نیم ساعتی در اتاق تان باشید ، شدیم و بعد صدایمان زدند حالا عکس و اسکن از لگن ، هشت دقیقه طول کشید .
پزشک عکاس پشت شيشه بود و گفت: ” ببخشید استاد ! ماسک داشتید نشناختم ، از نیم لهجه ی جنوبی تان فهمیدم که باید استاد ادبیات مان باشید .من از این دبیرستان نمونه نفرت داشتم ، دبیر فیزیک و زیست ما را تحقیر می کردند ، شما آبادانی بودید ، لاف می زدید که به پیر و به پیغمبر شما پزشکی قبول می شوید .دبیر ریاضی، نصراللهی و دبیر عربی نمی دانم اسم اش را هم خوب بودند اما وقتی رفتم سربازی ، نیروی زمینی ، سینه خیز می رفتم توی شن و سرما و گرما برایم از آن مدرسه بهتر بود .”
تيمارستان بود ، دبیرستان که نبود ، همه‌ اش کتاب ، نیمی از کتاب ها بی خود بود .باید همه را زیر و رو می کردیم . می کردند .
گفتم :” من به جای آن مدرسه از شما پوزش می خواهم و خواستم و لباس‌ های بیمارستان را توی سطل انداختم ، دمپایی هم کوچک بود در سطل انداختم .
داشتم می رفتم ، گفت :” استاد ! خیلی خوب است عکس و اسکن البته من نباید بگویم اما شما …”

فردا صبح رفتم بیمه ، یکی دو ساعتی مدارک و کپی و رسید و بعد سوار اتوبوسی شدم که اشتباها ما را برد تا آن سوی دارلرحمه، یک ماشین گرفتم ، پنجاه‌ هزار از من گرفت تا مرا به خانه‌ ام برد .

مرا به خانه‌ ام ببر …
صبح بیمه تماس‌ گرفت که بیا آقا برو دفترچه ی بیماران خاص بگیر ، اسکن و عکس فلان است و بهمان .
فردا صبح باز اوراق را تحویل گرفتم .دستگاه فیشی داد ۳۱۴ ، یکی دو ساعت نشستیم ، گفتند پرونده‌ تکمیل نیست برو پزشک معتمد ، رفتم ، گفت :” آقا ! مگر شما را صدا زدم ، برو شماره بگیر ، شماره‌ ی ۵۶۷ ، طول نکشید صدایم زد که من دکتر لطیفی هستم ، شاگرد شما بوده ام در تیزهوشان، ورق ها زیر و رو کرد و گفت :” یعنی چه ، استاد ! شما که مشکلی‌ ندارید ، برو هر وقت حالت خراب شد بیا تا دفترچه ی بیماران خاص برایت بگیرم

برو پول ات را از بیمه بگیر رفتم و برگشتم که بروم پیش دکتر دو کتابی به ایشان بدهم دم در بود گفت‌:” عصر مطب هستم بیا تا خوشگل ات بکنم ، دکتر زیبایی هستم ، کنار من هم شاگردان دیگرتان گودرزی و مرادی عاشق دیدارتان هستم .
سه تا نان سنگک کنجدی از نانوایی گرفتم ، کیسه ی نان پاره‌ شد و نان سنگک ها افتاد توی جوب پر لجن .

فيض شريفی
۲۹ فروردین ۱۴۰۱