• تاریخ : دوشنبه - ۷ - اسفند - ۱۴۰۲
  • برابر با : Monday - 26 - February - 2024
  • جلال مظاهری

    داستان « نانوایی » به قلم جلال مظاهری
    29 - دی - 1402

    داستان « نانوایی » به قلم جلال مظاهری

    تقدیم به مرحوم دایی قاسمم که از نه سالگی نان پهن می کرد روحش و یادش گرامی باد نانوایی وقتی ابوالفضل تو روی داداش رحیم ایستاد و گفت دیگه تو نونوایی کار نمی کنه و می خواد بره جای دیگه. داداش با عصبانیت گفت:” غلط می کنی” می خواست طبق معمول دستش را بلند کند […]

    معرفی و پاسداشت زحمات همکاران رسانه ایرانیان اروپا
    30 - آذر - 1402

    معرفی و پاسداشت زحمات همکاران رسانه ایرانیان اروپا

    رسانه ایرانیان اروپا مولتی مدیای ایرانیان اروپا با اندیشه ی استفاده از پتانسیل ایرانیان ساکن ایران و اروپا و البته سایر نقاط جهان و به هدف اطلاع رسانی و مشارکت همه ی اقشار و فارغ از مسائل و طرفداری یا دسته بندی های سیاسی و مذهبی بنا و آغاز به کار نموده است. در این […]

    داستان کوتاه « یک حس خوب » به قلم جلال مظاهری
    25 - آذر - 1402

    داستان کوتاه « یک حس خوب » به قلم جلال مظاهری

    یک حس خوب یک مرتبه چشمم به ماشین افتاد، اتفاقی دستم به درش خورد. باز بود، خودم را جمع و جور کردم، با اینکه نعشه بودم، داخل ماشین نگاهی انداختم، چیز به درد بخوری نبود. شانس به من رو کرده بود، باید دست به کار شوم و کاپوت را بالا بزنم. نگاهی به اطراف انداختم، […]

    داستان « آبودان » به قلم جلال مظاهری
    13 - آذر - 1402

    داستان « آبودان » به قلم جلال مظاهری

    آبودان آمد دوباره دستش را بلند کند و بزند تو صورتم گفتم :” داداش این همه سال احترامتو گذاشتم، چیزی بهت نگفتم، اگر دست بلند کنی خودت می دونی چه بلایی سرت می ارم.” داداش رحیم با شنیدن این حرف جا خورد، دستش را آورد پایین. با عصبانیت گفت:” هر گوری که می خوای برو، […]

    داستان کوتاه «صدای بوق » به قلم جلال مظاهری
    25 - آبان - 1402

    داستان کوتاه «صدای بوق » به قلم جلال مظاهری

    صدای بوق این جا شهر جدید من است با انواع خیابان‌هایی که مثل رودخانه بر بستر شهر در جریان‌اند و هرکدام دارای انشعاباتی که به آن‌ها خیابان‌های فرعی گفته می‌شود. این خیابان‌ها هرکدام کاربردی دارند. برای گریز از شلوغی و دور ماندن از صدای بوق و اشاره دست و از همه بدتر فحش و‌ فضیحت […]

    داستان کوتاه « عین فیلمهای فردین » به قلم جلال مظاهری
    21 - آبان - 1402

    داستان کوتاه « عین فیلمهای فردین » به قلم جلال مظاهری

    عین فیلم های فردین وانت سه چرخه جلو درب خانه ایستاده بود، فکر کردم که اینجا چکار می کنه، کاکا بهرامم همراه با راننده وانت از خانه بیرون آمدند گفتم:” چه خبر شده”؟ لبخند زد و گفت:” برو ببین؟ “اگر درست حدس زده باشم، بهرام کار خودش را کرد. آن چیزی را که منتظرش بودم […]

    برو بالا