• تاریخ : سه شنبه - ۴ - مهر - ۱۴۰۲
  • برابر با : Tuesday - 26 - September - 2023
  • مهندس مهدی قاسمی

    داستان طنز: عروسی ماه مَلک . نوشته :مهدی قاسمی
    28 - شهریور - 1402

    داستان طنز: عروسی ماه مَلک . نوشته :مهدی قاسمی

    شبی بی نظیر، عروسی ماه مَلک دختر خان آبادی یکی از پرشکوهترین عروسی هایی بود که در تاریخ آبادی نظیرش دیده نشد. آن شب قرار بود ماه مَلک تک دختر شیرین عقل و پرافاده خان که توی پر قو بزرگ شده بود و هیچ خدایی را بنده نبود با هیرداد پسر باکلاس و خوش برورو […]

    داستان طنز : فرار از خانه – نوشته:مهدی قاسمی
    21 - شهریور - 1402

    داستان طنز : فرار از خانه – نوشته:مهدی قاسمی

    همه بدبختی ما از وسوسه های اصغر شروع شد. از روز اول مدرسه که مدام زیر پام می نشست که از مدرسه فرار کنیم و با هم بریم سینما، آخه ما وسط شهر زندگی میکردیم و دو سه تا کوچه اون طرف تر مدرسه چند تا سینما بود که مدام فیلم های جدید می آورد […]

    داستان طنز: از قند و عسل تا پالون خر! به قلم مهدی قاسمی
    14 - شهریور - 1402

    داستان طنز: از قند و عسل تا پالون خر! به قلم مهدی قاسمی

    داستان طنز: از قند و عسل تا پالون خر! نوشته:مهدی قاسمی همه شوهر کردن منم شوهر کردم. اولش با فرستادن یک قلب شروع شد. عکس پروفایلش تو دل برو بود. فوکولهای خوشگل، خوش لباس، خوش فرم و فیت. دلمو برد و چک چک، تیک تیک ،چت و چت و دیدار و دیدار، گل و بوسه […]

    داستان طنز « یخ فروش! » به قلم مهندس مهدی قاسمی
    7 - شهریور - 1402

    داستان طنز « یخ فروش! » به قلم مهندس مهدی قاسمی

    اگه تو بوشهر شهر خومون، محله بهمنی اون روزها جِلد توستون(تابستان) وسط خرماپزون می بودی و سرکارت به احمد یخی مرد مهربون و سر به زیر با آن چهره آفتاب سوخته و سبزه پوست نیوفتده بود خو خو بچه بوشهرنبودی حکما”(حتماً)! احمد یخی هرروز کله سحر دوتا قالب یخ رو کولش که نه، رو گاریش […]

    داستان طنز« گدای میلیونر» نوشته مهندس مهدی قاسمی
    31 - مرداد - 1402
    هر هفته با داستان‌های طنز مهدی قاسمی

    داستان طنز« گدای میلیونر» نوشته مهندس مهدی قاسمی

    داستان طنز:گدای میلیونر وضع مالیم عالی بود؛ خونه، ماشین، باغ، زمین، طلا، سپرده بانکی، خدم و حشم هرچی که فکرش را کنی داشتم… مرگم چی بود؟ برای اینکه عشقمو به زنم و محبتم رو به بچه هایم نشون بدم همه مال و اموالمو به اسم آنها کردم. چندی گذشت که به یکباره اخلاق بچه ها و […]

    داستان طنز “عروسی ننم” به قلم مهندس مهدی قاسمی
    24 - مرداد - 1402
    هر هفته با داستان‌های طنز مهدی قاسمی

    داستان طنز “عروسی ننم” به قلم مهندس مهدی قاسمی

    ننم دختر حاج محمدعلی لحافدوز بعد از مرگ بابام در عنفوان جوانی، تا پنجاه و دو سالگی مجرد مونده بود و من و خواهر و برادر کوچکم رو بزرگ کرده بود. کلی خواستگار داشت ولی به خاطر ما و آیندمون قید ازدواج رو زده بود و حالا که همه ما رو سر و سامون داده […]

    داستان طنز ( مصیبت کرونایی من! ) به قلم مهندس مهدی قاسمی
    17 - مرداد - 1402
    هر هفته با داستان‌های طنز مهدی قاسمی

    داستان طنز ( مصیبت کرونایی من! ) به قلم مهندس مهدی قاسمی

    داستان طنز: مصیبت کرونایی من!نوشته :مهدی قاسمی اون روز صبح که بلندشدم، یه کم گلوم خشک شده بود. اولش توجه نکردم ولی همین که یکهو متوجه شدم که زمان، زمان مصیبت کروناست، مثل برق گرفته‌ها ازجا پریدم و شروع کردم به این و اون زنگ زدن که چه نشستید بابا، من کرونا گرفته ام. خلاصه […]

    داستان طنز  “عباس آقای پالوندوز!” به قلم مهندس مهدی قاسمی
    10 - مرداد - 1402
    هر هفته داستان‌های طنز همراه با مهدی قاسمی

    داستان طنز “عباس آقای پالوندوز!” به قلم مهندس مهدی قاسمی

    عباس آقا مرد شوخ و بامزه با شصت و شش سال سن ، پنجاه سال بود که پالون الاغ می دوخت. عباس آقا تنها پالون دوز شهربود، اما دریغ از یک خر در شهر. حتی خرهای نمکی دیگر با وانت نون خشک می دادند و نمک می گرفتند. روستاییان همه یا نیسان آبی داشتند یا […]

    داستان طنز ؛ بستنی خوران عالم هستی- به قلم مهندس مهدی قاسمی
    3 - مرداد - 1402
    هر هفته با داستان‌های طنز مهدی قاسمی

    داستان طنز ؛ بستنی خوران عالم هستی- به قلم مهندس مهدی قاسمی

    درست از وقتی که کار و بارام روبراه شده بود و صاحب دفتر و دستک و تجارتخانه شده بودم، هیچوقت فرصت تفریح،استرحت و خوردن بستنی نکرده بودم. نه که فرصت نکرده باشم راستش رو بخواهید، بیست و پنج سال پیش یک اتفاق و دیدن مگسی درشت در وسط یک بستنی سنتی در نوجوانی ام باعث […]

    برو بالا