حکایتی قدیمی

از وطن تا پاریس ،غربت واقعی

مهدی قاسمی-براساس حکایتی از یک هموطن

اون سالها تازه از آبادی برای کارگری به شهر اومده بودم. روزها تو بازار باربری میکردم و شبها هم در گاراژ مش حسن با روزی پنج ریال اجاره رو پشت بام میخوابیدم.

صبح تا شب غذام نهایت یک تکیه نون و پنیر بود یا نون و گوجه و خیار.
چون آدم قوی هیکلی بودم ،بازاری ها خیلی از کارم راضی بودند و بعداز چند ماه باربری به پیشنهاد حاج قدسی یکی از بازاری ها خوشنام ، شدم شاگرد حجره اش .
چند ماهی گذشت و وقتی که حاجی به من اعتماد کرد ،شدم خونه شاگرد حاجی و علاوه بر کارهای حجره ،کارهای خونه قدسی هم انجام میدادم.
دهسالی گذشت و من شدم پیشکار مخصوص حاجی و کارم نظارت و حسابرسی بر اموال و املاک ،انبار،و تمام کارگران حاجی بود.
کار و بار حاجی با اومدن من سکه شده بود و حاجی تصمیم گرفت که برای خرید و معامله ی بزرگی به فرنگ برود .حاجی از من خواست که اورا در این سفر همراهی کنم.

اولین بار بود که پایم را بلاد فرنگ میگذاشتم.
سال ۱۹۷۲ پاریس عروس شهرهای جهان .
دیدن پاریس و تمام جاذبه های اون،فرهنگ ،ابنیه،شانزلیزه و همه و همه ی جاذبه های اون هوش از سرم برد که برد…..
بعداز بستن قرارداد خرید اجناس و کارهای مربوطه دوباره به وطن برگشتیم،اما برای من فراموش کردن پاریس زیبا با آن همه زرق و برقش غیر ممکن شده بود.

بعداز برگشت از فرنگ ،شب و روزم شده بود فرنگ …
دست و دلم به کار نمیرفت.
یک شب هم بی خبر و بدون خداحافظی وسایلم رو جمع کردم و برای همیشه از ایران رفتم.
پاریس و محله “مونمارتر”اش بر روی تپه ای تاریخی پراز کافه ها و مغازه های مختلف،درمحله “پیگل جنوبی” کافه ها، رستوران ها، فروشگاه های مواد غذایی و کلاب های شبانه متعدداش،محله “اوبرکامف “برای افرادی که عاشق نشستن در کافه هستند و می خواهند طعم قهوه های پاریس را هم بچشند، این محله به کافه ها و زندگی شبانه ای که در آن جریان دارد. مشهور بود.
کانال “سن مارتن” و اطراف آن محله ای دیدنی و به عنوان مکانی جذاب و دیدنی و محله” باستی” یکی از معدود محله هایی در پاریس است که رستوران ها و کافه های جذابی در آن یافت میشد.
پاریس زیبا با قلب ایفل و ادبیات و مردم خوشرو مرا جذب کرد و ماندنی شدم.
چهل سال بعد از سکونت من در پاریس و زمانی که دیگر در ایران حکومت سلطنتی نبود و مردم در شورشی سیستمی را جایگزین کرده بودند که از زمین تا آسمان در جهان به اعتبار ایران و ایرانی صدمه زده بود، و بعداز چهل سال و در سن کهولت دلم برای ایران، مردمش و آبادی ام تنگ شد و قصد کردم که مابقی عمرم را در ایران بگذرانم.
این بود که در هفتاد و هشت سالگی و بعداز چهل سال دوری از وطن ودر سال ۲۰۱۲ میلادی ،پاریس را به سمت ایران ووطن ترک کردم.
اولین جایی را که رفتم راسته بازار بود و حجره حاجی. راسته بازار با چشمان کم سو وازدور حجره حاجی را دید میزدم و پس از پرس و جو متوجه شدم که حاجی سی سال پیش از دنیا رفته بود و پسرش که اونموقع فقط سه سال داشت والان مردی شده بود برای خودش، جا اورا پر کرده بود.

راسته بازار را که بالا پایین میکردم به نظر میرسید که با قدیم خیلی فرق کرده بود ،بازاری های کم اعصاب و دروغگو و فرصت طلب شده بودند.انصاف ،بخشش و رحم و مرو٘ت کمتر در چهره ها و زبان چرب و نرم آنها دیده میشد.
پس از مدتی با خودم گفتم بر میگردم آبادی خودم و با ساختن خانه ای کوچک بقیه عمرم را در آرامش و سکوت میمیرم.
با ورود به آبادی ،همولایتی ها با دیدن و شناختن من کمی خوش و بش میکردند و راه خودشونو میگرفتند و میرفتند.
تمام نسل قدیم ها مرده بودند و نسل جدید هیچ شباهتی به آدمهای قدیمی و با محبت قبل را نداشتند،احترام به بزرگتر کمتر رعایت میشد و جایگاه پدر و مادر و بزرگان خانواده در جامعه سقوط کرده بود.
گاهی مردم در عین نداری و فقر دایم در چشم هم چشمی و فخر درگیر بودند.
سه ماهی را در آبادی و در منزل پدری که الان برادر زاده ام در آن ساکن بود ماندم. در این مدت اینقدر بی مهری دیدم که قید ماندن را زدم و برای همیشه دوباره راهی پاریس شدم.
راستی در آن چند دهه سال چه بر سر مردم نجیب و مهمان نواز و شاد ایران زمین آمده بود؟ تا حدی که مردم کشور و آبادی برای غربت واقعی شده بود و تحمل این غربت نسبت به غربتی که چهل سال در آن بودم سختر شده بود…